تبليغاتX
گوش بنه عربده را،دست منه بر دهنم











گوش بنه عربده را،دست منه بر دهنم

ممنونم که فضامو به من برگردوندی...هکر عزیز
آدمای بد...آدمای خیلی خیلی خیلی بد...همیشه بد نمیمونن...

گاهی واسه اینکه ثابت کنند اونقدر ها هم که ما فکرشو میکردیم بد نیستن.

دیگه بد نمیشن...

ممنونم آقای هکر که این فضا رو به من برگردوندی

دوستای گلم از این به بعد میتونن بقیه مطالب منو از این لینک دنبال کنند

راستش دیگه جرات نمیکنم تو بلاگفا بمونم...

www.maraltaheri.persianblog.ir

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت5:46توسط مارال طاهری |
وقتی که زن میشویم...
 

سکانس اول (احمق بودن برای زنها کافیست )

توی چشمای من زل بزن،مردمک بیقرار چشمامو با چشمات دنبال کن.به دودهای غلیظ سیگار و خنده های هیستریک ام لبخند بزن و با آرامش و اطمینان به من بگو دوستم داری و من هیچ وقت باورت نداشتم...بگو عاشق مغز منی!!عاشق ذهن و اندیشه منی!به من بگو هیچ جاذبه جنسی ای برای تو نداشتم و ندارم!بگو این فکر و مغز و ایده منه که تو رو محو خودش کرده و من باید خیالم از این بابت جمع باشه که  یه مرد فقط عاشق مغز منه!

همه اینا رو با آرامش بگو و نگاهت رو از چشمام بگیروبیار رو دستام،وقتی انگشتامو حلقه کردم دور فنجونی که باز هم از دهن افتاده...به من بگو عاشق مغز منی و آروم آروم از زیر میز پاهای منو با پاهات لمس کن،کف پات رو بکش رو مچ پام و انگشتات رو با تقلا بفرست چند سانت بالاتر...تو چشمای من زل بزن و تکرار کن عاشق مغز منی!!

پاهات رو از زیر میز گره بزن دورپاهام و یه سیگار واسم روشن کن...نگات رو بیار رولبهای نیمه بازم که میخواد چیزی بهت بگه و نمیگه...حالا من نمیخوام چیزی بهت بگم،دلم نمیخواد چیزی رو به هم بریزم و صدام رو ببرم بالا.نمیخوام اونایی که یک متر اون ورتر من نشستن متوجه چیزی بشن و شبیه یه خانم نامحترم رفتار کنم!نمیخوام قهوه ای بزنم به هیکل زندگیت و در نتیجه لبهامو جمع میکنم و یه لبخند کج میذارم روشون،مغزمو از زیر میز!!!جمع میکنم وبلند میشم... تو چشمای تو زل میزنم که بدجوری عاشق مغز منی!

 

 سکانس دوم «از دنیای شما سه چیز مورد علاقه من قرار داده شده است: زنان، عطر و نماز، که نور چشم من در آن است.» پیامبر اکرم (ص)

-از لیمو شیرین خوشم نمیاد!بوی سرماخوردگی میده!

:سیب چی دوست داری؟

-بوی بهشت میده

:نارنگی؟

-بوی آدم برفی میده

:پرتقال؟

-بوی پیاده روی تو خیابون بعد از یه سکس نیمه اجباری

:انار؟

-بستگی داره

:به چی؟

-به اینکه دونه شده باشه یا نه

:اناری که دون شده

-بوی عشق

:اناری که دون نشده؟

-بوی عشق

:چه فرقی کرد؟

-فرقش رو عاشقا میدونن

:بگذریم...خیار؟

-تنهایی

:هویچ؟

-سوپ های غمگین میدون ده دی!

:من؟

-بوی گرگ بارون دیده رو میدی...

:....

-حالا نوبت منه

-زن؟؟

:زن؟؟!!!

-زنها بوی چی میدن؟

:بستگی به نوع زن داره

-مگه زنها نوع دارن؟

:آره...میخوای انواعشونو بدونی؟؟

-نه

:پس بوهاشون رو میگم

-......

:بعضی ها بوی قرمه سبزی میدن،بعضی ها بوی پیاز داغ میدن،بعضی ها بوی لوازم آرایش ارزون قیمت،بعضی ها بوی لوازم آرایش گرون قیمت ،بعضی ها بوی بارون میدن،بعضی ها بوی سرب میدن،بعضی ها بوی خاک میدن...بعضی ها بوی عطر sexi 212...

-ممنون واسه ادکلن

:اون حدیثه چی بود؟؟پیامبر اکرم؟

-یادم نیس

:زن و عطر و...

-یادم نمیاد

:بگذریم

-بگذریم...

 

سکانس سوم ( من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم...ای یار!ای یگانه ترین یار!چرا مرا همیشه ته دریا نگاه میداری...)

نگران موهای منی که ریخته شده کف اتاق،دونه دونه رو از رو گل های قالی جمع میکنی و دور انگشتات تاب میدی و میندازی تو سطل آشغال،به لبهای خشکم زل میزنی که چند دقیقه پیش پوستت رو خراش داد،به پوستم نگاه میکنی که سه تا جوش زشت زده روش،نگران پک های عمیق سیگارمی که لای انگشتای لرزونم مه درست کرده،به قوطی خالی ویسکی ته آکواریوم نگاه میکنی و نگران ماهی ها میشی،چشمات رو از من برمیداری و میگی (این مریضی ها که چیزی نیست...اگه دور از جون،دور از جون،دور از جون...زمین گیر هم بشی،مثل مرد پشتت می ایستم...تنهات نمیذارم تو هیچ شرایطی...تا ابد به پات میشینم...)

من سردم میشه و تو نگران ماهی ها میشی که تنشون رو سر تیز قوطی ویسکی زخمی نکنه...

من سردم میشه و تو به ساعتت نگاه میکنی که شاید وقتشه بری سرقرار یه مشتری!!!!که ایستاده پشت در کلینیک زیبایی بهاران تو خیابون سناباد و تازه دو دقیقه است که اپیلاسیون بدنش تموم شده و منتظر توئه!من سردمه و تونگران منی که با نگرانی ازت میخوام بخاری آکواریوم رو واسه ماهیها  روشن کنی...

 

سکانس چهارم (ماشاء الله...ماشاءالله چه عروس خوشگلی....)

چقدر بهت بگم !! اومدی بیرون سریع خرید کن!من وقت ندارم! نکنه فکر کردی تو شانزه لیزه قدم میزنی؟؟!

چقدر بهت بگم !! رفتی حموم صدات رو ننداز رو سرت ! نکنه فکر کردی گوگوشی ؟؟

چقدر بهت بگم !! چند متر مونده به هر تقاطع راهنما بزن،بی هوا فرمون رو نپیچون به چپ و راست!نکنه فکر کردی شوماخری ؟؟

چقدر بهت بگم !!میری بیرون لباس مناسب تر بپوش و کمتر آرایش کن!نکنه فکر کردی تو هالیوودی؟

چقدر بهت بگم !! شوهرت اومد خونه سرتو از تو دفتر و کتابت در آر،نکنه فکر کردی انیشتینی ؟

چقدر بهت بگن؟؟!!!چقدر به من بگن؟؟!!

منو ببخش اگه گاهی یادم میره،گوگوش و شوماخر و انیشتین نیستم،اگه یادم میره اینجا هالیوود و شانزه لیزه نیست،اگه یادم میره قبل از اینکه زن باشم باید یه پا مرد بشم واسه خودم...

 

سکانس پنجم (دو ش می آمد و رخساره بر افروخته بود / تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود...)

حالا بشین وسط اتاق و ورق ها رو بچین دوروورت...دو تا بی بی و دو تا سرباز و یه آس دل...به این فکر کن یه نفر از چند کیلومتر اون ورتر زنگ زده و تو اونو به جا نیاوردی،واست فال حافظ گرفته و چند بسته دانهیل قرمز فرستاده ،به این فکر کن که هنوز یه دختر نوجوون و جذابی با یه عالمه شیطنت...دختری که چند سال پیش هیچ وقت اینقدر عمیق به زنانگی فکر نکرده بود...و دورش پر بودن از مردایی که هیچ وقت اینقدر عمیق به زنانگیش فکر نکرده بودن،نامه های ده سال پیش تو بریز کف اتاق و به تموم اون روزای از دست رفته حسادت کن...

باور داشته باش که هیچ چیز تغییر نکرده به جز یه درد...

یه درد که الان کمرمو فشار میده و چنگ انداخته به رحمم...چنگ انداخته به تموم زنانگیم که تو رو همراه با قرصهام هر روز صبح بیارمت بالا...بیارمت بالا...وسط این ورق ها...

 

پی نوشت 1 : از بوی انگشتام بدم میاد،من رو خائن بار میاره در بودنت!وقتی زیر پتویی میخوابم که تصویر چهار تا پلنگ روشه واز قضا رنگش قرمزه...حالا هی اصرار کن استراحت کنم...

پی نوشت 2 : کاکائوهای داغ طعم قرص های اکس رو میدن،هر دو آدم رو متوهم میکنن به داشتن تو و دستات و قایق...

پی نوشت 3 : به بعضی از بهترین دوستام:بی خیال بابا !!! چاییدین همتون !!

پی نوشت 4 :


Je suis malade parfaitement malade
T'arrives on ne sait jamais quand
Tu repars on ne sait jamais où
Et ça va faire bientôt deux ans
Que tu t'en fous

Comme à un rocher comme à un péché
Je suis accroché à toi
Je suis fatigué je suis épuisé
De faire semblant d'être heureux quand ils sont là

Je bois toutes les nuits mais tous les whiskies
Pour moi ont le même goût
Et tous les bateaux portent ton drapeau
Je ne sais plus où aller tu es partout

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت2:12توسط مارال طاهری |
و بدین سانست

که کسی میمیرد

و کسی میماند

دوستان عزیزم مریم جیران و شبنم عزیز...

من رو تو غم خودتون شریک بدونید

مارال

+نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت14:47توسط مارال طاهری |
چرا گاهی هوا اونقدر مسموم میشه که نمیتونی به هیچ جای دنیا پناه ببری،و اونقدر سردت میشه که هیچ پتویی و هیچ دستی و هیچ آتیشی نمیتونه گرم نگه ت داره...

این روزا تو بی اعتمادی مطلق به سر میبرم

و نمیتونم به مرغابی های برکه ی پارک بعثت اعتماد کنم(خطاب به ب)

و نمیتونم به دندونه های برسی اعتماد کنم که موهامو باهاش شونه میزنی و من آروم پشت به تو و به دنیا میشینم تا شونه زدنت تموم بشه و با سر انگشت هات موهامو نوازش کنی(خطاب به فیروزه )

و نمیتونم به انگشتری اعتماد کنم که بوی انگشتهای تو رو توی مترو پخش میکنه و تو انگشتای من میشینه و لبهات که محسن نامجو رو واسم زمزمه میکنه...(خطاب به مریم.الف)

و نمیتونم به دلداریها و توبیخهای تو اعتماد کنم.وقتی با هم تا نیمه شب فیلم میبینیم و خنده هامونو آتیش میزنیم و تو میگی چیزی نیست مارال...نگران نباش!(خطاب به جیران)

و نمیتونم به نسکافه های تلخ تو و لبخندهای شیرینت اعتماد کنم...و به تموم این سالهای سگی و شونه هات که هیچ وقت بالا نمیندازی غصه هامو...به دوش میکشی...(خطاب به مریم.ت)

و نمیتونم به اس.ام.اس های شبنم اعتماد کنم وقتی پر میشم از زندگی و شبنم خالی میشه تو قطره های سرم و دارو...

و نمیتونم به خنده های زیبای سمیه اعتماد کنم وقتی میون خنده هاش منو از پشت گوشی میبوسه و سرشارم میکنه از شادی...

و نمیتونم به اس.ام.اس های تو اعتماد کنم.وقتی خالی ای از نگرانی و دلهره و لبریزی از خواهش و تمنا واسه یه ...(خطاب به مریخی)

و نمیتونم به لبهای رویا...پوست گرگم...دستهای بابام...صورت مامان...بازی های ملیسا...به تو به خودم...اعتماد کنم

نه

به هیچ چیز هیچ اعتمادی نیست

حتی به قایق تو و جعبه های شکلات.به اون ماسک و اون عقاب...هیچ کدوم نمیتونه منو نجات بده.وقتی دقیقن اینجای زندگیم ایستادم...اینجا!!!!!!لبه پرتگاهی که اونایی که دوستم دارن واسم ساختن...اونایی که خیلی دوستم دارن

کاش تکلیفم با آدمهای اطرافم روشن بود.با اونایی که زیادی دوستم دارن.و اونایی که زیادی دوستشون دارم...کاش بعضیها مثل زنهای روسپی بین راهی باشن...اونوقت مختاری هم ازشون بدت بیاد و هم شهامتشون رو دوست داشته باشی...لاقیدیشون تو رو به وجد بیاره و بی بندوباریشون حالت رو به هم بزنه.وقتی سیگار تعارفشون میکنی تو کافه های بین راهی و اونا پک های غلیظشون رو با لب های غلیظ تر فوت میکنن به سمت لامپ زرد کافه و صدای خنده شون راننده های کثیف و شوفرهای چرب و چیلی رو نوازش کنه...اونوقت میتونی و این حق رو داری که همونقدر راحت که به سیگار دعوتش کردی همونقدر راحت زیر پا له ش کنی و همونطور که با کفشهای پاشنه بلندت سوسک زیر میز رو میکشی با طعنه هات اعتماد به نفس زن رو بیاری پایین و حذفش کنی...

کاش دوست داشتن اینقدر مالکیت نمی اورد

که من هی مجبور بشم با خودم تکرار کنم که نه!!!!!!دوستت ندارم.دوستش ندارم...و توی دلم به گربه های دور و برت حسادت کنم و به روی خودم نیارم و خودمو بی تفاوت ترین آدم دنیا بگیرم...اونقدر که هیچ شکلاتی رو آب نکنه و آب از آب دلت تکون نخوره...

نگران نباش

این روزها عجیب دارم تمرین دوست نداشتن و بی اعتمادی میکنم...و این ارثیه از اوناییه که دوستشون داشتم ...این روزا...

نگران نباش...من دیگه نگران این نیستم که کسی نیست که واسم انار دون کنه و موهامو ببافه و واسم لاک بزنه...این روزا بی حواسترین ماده دنیام...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت0:58توسط مارال طاهری |
این روزا اطرافمو اتفاقایی احاطه کرده که خیلی به نظر عجیب میاد

این روزا اطرافمو اتفاقایی احاطه کرده که گیج کننده است

این روزا اطرافمو...

این عجیب غریب ترین ابراز عشق کردن تو دنیای مجازیه!!!این که به نامت بخوان وبلاگ درست کنند و ...

 

دوستان گلم

من یک ماه پیش آدرس وبلاگمو بنا به خاطر یک سری مسائل شخصی و امنیتی به آدرسی کنونی ام انتقال دادم.

و صد البته نمیدونستم که دوستانی!!!شاید!!!و یا دشمنانی دارم که به همان آدرس قبل من یه وبلاگ جدید به نام من بسازند و ...

جالبه که این شخص اصرار داره که مارال طاهری هست.خواهش میکنم به هیچ وجه به ادرس وبلاگ قبلی من نروید واز گذاشتن هرگونه پیام و کامنت خودداری کنید

و از دوستانی که مرا در لینکشان دارند صمیمانه خواهشمندم آدرس قبلی پیج منو به این آدرس تغییر بدن

سپاسگذارم

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت3:36توسط مارال طاهری |
 

دوستای عزیز

خیلی از کامنت ها به صورت خصوصی به من رسیده.

خیلی ها رعایت احترام رو نکردند و سطح شعورشون به درک شعر نرسیده

خیلی ها هم فضای مجازی وبلاگ رو با چاله میدون اشتباه گرفتند.

من کامنت های خصوصی رو با ذکر نام عمومی میکنم،تا خیلی ها خیلی چیزها رو یاد بگیرن

با احترام به دوستایی که بدون غرض کامنت خصوصی گذاشتن

 

 

این شعر رو تقدیم میکنم به گرگم...به مناسبت سومین سالگرد ازدواجمون...و به معشوقه اش (س...)

 

عق بزن

بالا بیاور من را

انگشتت را بکن ته حلقت

تفم کن بر سطح سرامیکی که امروز برق انداختمش...

سرم را بگیر لای پاهایت

شتلق بزن به ران هایم

شتلق بزن به باسن ام

هنوز میشود اسبم کرد

هنوز صدای ساییده شدن دو فلز حشری ام میکند

 

چقدر تنهایی ام را به تخت دعوت کنم

و دوش های ارزان مسافر خانه های اطراف حرم

گناهانم را به پای تو بریزند

چقدر بگویم روانکاو عاشقم شده است

و هرجلسه ادیپم را روی برانکاد دستمالی میکند

من را نخواستن شوخی نیست

شوخی نیست وقتی سگگ های سوتین ام با یاد تو باز میشوند

شوخی نیست وقتی لای موهای من گریه میکنی

ومن به مارک شورت دوست دخترت فکر میکنم

که هیچ وقت آدیداس نپوشیده است

و لیز و لغزنده

از تکه گوشت جهنده ات جویده میشود بیرون...

 

می دانم بدن زیبایی دارد

و پستان های قابل تحسینش

هر خونی را به خیانت گلبولهایش خر میکند

اما من سالها پیش مد شده ام عزیز دل

بدون اینکه Ice را در زرورق تنت کام بگیرم

و پیوسته به پیوستن تنها بیمار بوده ام

 

باید دست از حمله بردارم

به خاطر تمام پنجره های سکسی

که بی پرده شان کرده ای

ودر چارچوبشان از همه زیباترم

باید به دست های آن طرف خیابان دست تکان بدهم

تا برای خودکشی مردد نمیرند

جنایت های بزرگ از عشق های بزرگ بلند میشوند

تو در من بلند میشوی

۱۵سانت و ۳۰میلی متر قد میکشی در من

۱۵ سانت و ۳۰ میلی متر میمیرم برایت

۱۵ سانت و سی میلی متر...دیر میشود همه چیز...

آآآآآآآآآآآآخ خ خ خ خ  عشق لی لی پوتی ام...

پنجره را نبند

باید دست از حمله بردارم

و به دست های آن طرف خیابان دست تکان بدهم

من را نخواستن شوخی نیست

وقتی تمام استخر ارمغان را گریه میکنم هر عصر

که دوست دخترت مهره هایم را از پشت ببوسد

و مریخی ها لایک بزنند برایم و لای موهایم گریه کنی

چقدر بگویم صندلی های این پارک گشاد شده برایم

چقدر بگویم که سفینه ها در ساعات صفر میچرخند در سرم

چقدر بگویم قهوه ای زده ای به پالت زندگیت...

چقدر بگویم عق بزن مرا...

بالا بیاور...

انگشتت را بکن ته حلقت...


از دوستای نازنینی که من رو برای ویرایش و حذف و تعدیل شعر کمکم میکنند سپاسگذارم

+نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت4:5توسط مارال طاهری |

 

 

خوابیده است ، سرش را روی شانه چپم گذاشته.آهسته پک میزنم.وبرای اینکه چیزی از دست ندهم کامهای عمیقی میگیرم .نگاهم نمیکند وفرقی برایم ندارد.زیبایی همیشه خواب آور است.چه در یک گالری با تحسین به یک تابلو نگاه کنی ،چه در جاده به چشم اندازها چشم بدوزی،چه هیکل یک ماهی قرمز رادر اتاق خواب ورانداز کنی...زیبایی همیشه با یک لبخند کج تو را به خواب میبرد...

 

کشورها ناپدید نمیشن،سرجاشون می ایستن،مثل آدما دود نمیشن برن هوا، آدمایی که نه سرجاشونن ،نه سر حرفشون...کشورها همیشه تو یه نقطه ثابت می ایستن...مسیرها همه یک اندازه است...فقط این آدمان که تصمیم میگیرن امروزشون رودر چه مسیری باید طی کنند...

 

به نامه نوشته شده در کشوی میز نگاه میکنم و به خودم میگویم اگر آن را نوشته ام به این خاطر بوده که فرصت تصمیم گیری به خودم بدهم،بگذار این تصمیم در وجودم گرفته شود.شاید هیچ آدمی هیچ وقت چنین کاری برای بدنش انجام ندهد،اما من باید به تنم احترام بگذارم.شاید لازم است بدون حساب و کتاب پس دادن به آدمها عشق بورزم...نوازش کنم...شاید بدنم فرصت بزرگ شدن پیدا نکند،نبخشد،و مگر عشق چیزی به جز بخشیدن و چشم پوشیدن است؟؟؟

 

سلام مریخی در ساعات صفرم

کلمه عبور را فراموش کرده ام...و هر شب در ساعت صفر بی رمزورود با یکی شبیه تو حرف میزنم...شاید لازم بود رمزمان چیزی آسان تر بود،قابل لمس تر و واقعیتر،تا هم را میان هیاهوی این همه دست گم نکنیم...

 

آدما با آدمای دیگه نمیتونن رشد کنن،آدما از آدمایی که دوستشون  دارن فرار میکنن،فقط با فرار کردن از چنگ عشق میتونیم بزرگ بشیم،عشق دست و پای آدم رو میگیره و کوچیکش میکنه...

 

سرشو آرام به بالش تکیه میدهم.اصرار دارد خودش را به خواب بزند...سخت نمیگیرم.گاهی برای گریز از چیزی لازم است خودمان را فریب دهیم.لازم است چشمانمان را ببندیم و لحظه های مورد علاقه مان را تجسم کنیم،تجسم یک بازی فکری جالبه که به هیچ کس هیچ آسیبی نمی رسونه.میشه وقتی یه عطر رو بو میکنی تو ذهنت عشقبازی کنی...مثل جمع کردن عضلات صورتش،وقتی خودمو رو میز توالت خم کردم تا شیشه عطرمو بردارم...انگار یه فرشته بالهاش رو بی هوا میزدبه صورتش،و اون با اصرار بیشتر چشاشو به هم فشار میده،تا همه چیز رو با یه بوی عطر تجسم کنه...

 

آدما هم رو گم میکنن ،چون دستای همو نمیگیرن،چون فرصت ها رو از هم میگیرن...چون قبل از اینکه همو دوست داشته باشن همو گم میکنن

 

یه سوال دارم ازتون

اگه یه روز خدا تموم دنیا رو تاریک کنه طوریکه هیچ کس نتونه هیچ جا رو ببینه...صدا رو هم ازتون بگیره و نتونین حرف بزنین،بعد بهتون بگه حالا بگردین اونایی که دوستشون دارین رو پیدا کنین و بیارین اینجا...شما چی کار میکنین؟آیا نشونه ای غیر از صدا واسه پیدا کردن دارین ؟؟ نشونه ای غیر از دیدن و شناختن دارین؟ 

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت2:9توسط مارال طاهری |
اینها همه پراکنده گویی هاییست از همه جا...تعجب نکنین...

 

 

تو زندگی همه آدمها همیشه رنجی هست که روحش رو از درون بخوره،همیشه یک نارضایتی وجود داره...حتی لحظه های کامل،لحظه های پر از اشباع،لحظه های پر از لذت،همیشه یک خلاء هست که باز هم لبهامون رو به یک طرف کج کنه...

 

نبودنم را ببخش و بگذار به پای لحظه هایی که از لحظه در اومدن و تبدیل شدند به روز ،به شب،به زندگی...و همین الان که دارم این سطور رو می نویسم،جزئی از همون زندگیم که لبهام به یک طرف کج شدند و از درون غرایزم با خود خواهی دارن منو قورت می دن و خونم رو می مکن و بالا می آورند...

 

در روزهای نبودنم تموم کلاغ های آذر ،تموم کلاغ های زشت،منو وادار به غار غار کردن و هر روز راُس ساعت ۵ عصر ،پا به پای سیاه های زشت به روپوش سفید های بیمارستان سلام می دادم و منتظر معجزه از سمت درخت هایی بودم که خیلی وقت بود اعتقاداتم را دزدیده بودند و با برگ هایشان می ریختند کف آسفالت و ماشین شهرداری هرشب اعتقاداتم را جمع می کرد و می سوزاند و می ریخت روی خاک های بی چشم و رو...

در روزهای نبودنم،تموم خشکسالی دی ماه رو با بوی گند الکلی چشمام گریه کردم،تموم تبعیض ها رو در میدون امام رضای مشهد به جیغ نشستم و تموم روپوش سفید های بیمارستان رو گاز گرفتم و تموم لباس سبز های بیمارستان رو باتوم خوردم،وقتی بابا از C.C.U به I.C.U از I.C.U به بخش و از بخش به جایی انتقال داده شد که مهر ((بی پناهی))رو در مقام یک ((پناهنده مشکل دار)) به پیشونیش بچسبونن و ((lady)) های آشوبگرش رو مجبور کنند خفه خون بگیرند...

ما خفه خون گرفتیم...

و برای خفه خون گرفتنمان بهای سنگینی پرداختیم...بهایی برابر با یک کانون آرام خانواده،ما خفه خون گرفتیم و ضربه های سنگین مشت هایی که در حیاط بیمارستان به سرم وارد میشد...و کلاغ های پیری که از حنجره ام به کف آسفالت می ریخت و دست های قوی گرگم که برای ارام کردنم هیچ راهی بلد نبود جز سیلی زدن...و سیاه شدن کارنامه سگی مان در اوراق سگ های پاچه گیر بالا دست ...و افسردگی روز مره باباوغمگینی مامان،اینها بهایی بود که برای برقراری عدالت و نجات از تبعیض پرداختیم...

در تمام روزهای نبودنم...در روزهای اول همین بهمن مثلا خوشحال...دردهای بی درمونم رو پای سیگارهای مالبرویی که ((مریم)) واسم هدیه آورده بود خاک کردم..وسط تموم مشاجرات خونوادگی..همون حدیث کهنه مامان و بابا ها...همون فرار همیشگی مردها از زیر بار مشکلات و خمیدگی پشت زن ها پشت بار زندگی و پشت بار فلان..مردها...همون فرار کهنه مردهایی که جنس این خاک نیستند و دل شون پر میکشه که دوباره بار و بندیل شون رو یک روز صبح ببندند و و انگشتر های فیروزه و عقیق شون رو دست شون کنند و دستمال ابریشمی شون رو بذارن تو جیب کت شون و یه هو،یه هوا برشون داره که دوباره،دوباره،همه چیزشون رو واسه یک کشور بی همه چیز ترک کنند...


 امروز از اون روزهایی بود که نقاب خنده گذاشتم رو صورتم ،دست زنانگیم رو گرفتم و رفتم فروشگاه family و سبد دلتنگی هام رو پر کردم از دلخوشی های لحظه ای..یه Shine واسه حجیم کردن لبهام،یه رنگ موی زیتونی برا دلبری از آفتاب و یه لاک صورتی جیغ واسه لاس زدن صفحه کلید و موس با انگشتام،یه بسته نسکافه و دو پاکت سیگار برای مورمور شدن مغزم،یه بسته استامینوفن کدئین واسه دردهام،یه بسته نمک واسه زخم هام،یه گونی گریه واسه مرگم،یه دنیا درد بی درمون واسه قرص هام...


 

چند نفر از شما فیلم salo رو دیده؟؟؟چند نفر بعد از دیدن این فیلم دچار این مالیخولیا شدین که خودتون رو،خود خود کثیف تون رو با تموم غرایز و صفات حیوانیش بشناسین؟؟چند نفر از شما به صورت جدی جرات کرده به انسان بودن خودش شک کنه؟؟هنوز به همون توده بی مصرف خاکستری توی سرتون می نازین؟؟که شما رو با حیوون متمایز کرده؟؟

کی میون شما پیدا میشه که با خودش رو راسته؟؟

شاید   شاید  شاید

ما آدم ها برای این به دنیا اومدیم که به همدیگه رنج بدیم...برای این به دنیا اومدیم که از روح هم رنج ببریم...از جسم هم رنج ببریم...

ما آدم ها فقط با رنج دادن دیگران لذت می بریم و بزرگ میشیم...

وشاید همین رنج هاست که روحمون رو تعالی میبخشه و بزرگ میکنه...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت11:36توسط مارال طاهری |
هدفمندی یارانه ها ... اخراج زیر پوستی مهاجران افغانستانی !
How are you Mr President !

 

تیری در تاریکی رها کردیم  - ناچار به شما برخورد کرد و آینده ی ملتی خسته از جنگ تفنگسالاران بی جربزه - به دستهای ناتوان شما افتاد !

قریب به چند سال است گل و بلبلی نبوده که بر سرمان مزین نفرمایید ! حالا در این نامه درباره ی حنجره ی زخم خورده بی صدایمان حرف نخواهیم زد که شما بیش از همه درد آشنایید و نگاه مضطرب این مردم را کور !!!

بنظرتان چه فرقی میان زندان بزرگی که وطنش بنامیم یا زندان کوچکی که در آن مهاجریم می باشد ؟!

فکر می کنیم که شما با تروریزم مبارزه کرده اید و چهره طالبانیسم را چشمک نزدید ! فکر می کنیم که القاعده زیر چپن های رنگارنگ و باوقارتان قلقلکتان نمی دهد ! فکر می کنیم که روزانه ده ها انسان جانشان را از سر راه آورده اند تا فدای زحمات بی دریغ شما بکنند !

اگر با احتیاط از کنار مواد مخدر و فساد اداری ِ اخلاقی داخل کشور بگذریم و فکر کنیم که برادرتان مواد مخدر را به جای آرد صادرات می کند و پول تجارتش را صرف امور خیریه --- حتی اگر از این نیز بگذریم و به قیافه ی دوستان و اقارب تان که در نهادهای مختلف به چوکی هایشان لم داده اند و بی سوادیشان را در زیر نکتاییهای مارک دارشان پنهان می کنند ِ لبخند بزنیم ! حتی اگر چشم ببندیم و تعارضات قومی را چشم بند بزنیم و فکر کنیم وحدتمان شهره ی خاص و عام هست و شعله ی جنگهای داخلی مان چشم نسل ها را کور نکرده و آزاد اندیشیم - باز هم نفسی هست که برود و چقدر باید ممنون پروردگار باشیم بابت این نفس بی هوا که پوست سگ بر سرش کشیده و بی خیال اینهمه درد - درد می کند !!!

آقایان چوکی نشین - اینجا ایران است !!!

جایی که حدود دو میلیون افغانستانی بر لبه ی شمشیر ایستاده اند و هر لحظه می میرند و زنده می شوند و تمام غرور خود را زیر پا گذاشته اند و ناچار به همزیستی اجباری اند. می گویم اجباری به این خاطر که علاوه بر بدنیا آمدن نسلی در ایران - زندگی شان دیکته شده است و خط به خطش را بی حذف کلمه ای مجری اند . همسایگی و همزبانی و هم ریشگی عده ی زیادی را به این کشور کشاند و صبر این مردم را سپاسگذاریم اما بلا از جان شان به دور - انواع بلا بر ما تجربه شد و آزموده را آزمودن خطاست ! اما ما همجنان مقاومت کردیم که شاید قانون خاک را بر قانون خون غلبه کنیم ! تا شاید سازمانهای بین المللی نظیر ملل متحد چاره ای برای این جمعیت بیندیشد که نیندیشید !

 بعد از اینهمه بی احترامی های طرح آمایش و انگشت نگاری و عکاسی های ناگهانی و پودر شدن شخصیت پیر و جوان و فحش شنیدن و .... - که مطمئنا در طول تاریخ ایران اولین کشوری است که ملیت کشوری دیگر را به عنوان فحش روزمره  کوچه و بازار استفاده می کند - افغانی ...

 سخن به تاثیرات هدفمند کردن یارانه ها می رسد !

طرح هدفمندی یارانه ها پس از افت و خیز فراوان و تدبیرهای دولت ایران به اجرا در آمد و روند آرام خود را در پیش گرفت. در این میان تبعات آن بر زندگی مهاجران و تاثیر قطعی اش بر وضع معیشتی - چشم نگران ما را به دستهای کسانی دوخته که پرچمدار حقوق مدنی جامعه بشری می باشند !

جناب رئیس جمهور - سازمانهای حقوق بشری - سازمان ملل متحد !

کریسمس تبریک باشد برای شما که در کنار شومینه اخبار نیویورک تایمز را مطالعه می فرمایید و با آهی از حوادث جهان یاد می کنید !!!

بد نیست بدانید در آغاز مهاجرت افغانستانی ها به ایران - دولت وقت به رهبری خمینی سپاه و بسیج را مکلف به همکاری با مهاجران نمود و گفتند : ما همه مسلمانیم !

هنوز ارائه گذرنامه و پرداخت وجه جهت تردد مرسوم نبود و بنابر قوانین ایران مهاجران اجازه کارهای رسمی نداشتند تنها تعداد معدودی دفاتر سیاسی و مجاهدین خائن اجازه کار داشتند اما همه ی مردم که نباید خیانتکار باشند و انگ سیاسی بر پیشانی شان بخورد !

کارهای ساختمانی - دامداری - کشاورزی و ... بطور پنهانی و بدون حق و حقوق انسانی - جه دردی را درمان می شود ؟!

و حالا تمدید ۶ ماهه برگ اقامتی و آموزش پولی مقاطع مختلف تحصیلی و ... کابوسهای شبانه مهاجران است که با طرح هدفمندی یارانه ها و به لطف ریاست جمهوری ایران و بی رگی ریاست جمهوری افغانستان بنای پریشانی گذاشته و نگرانی هایی را به همراه داشت و ما را بر آن داشت توجه تان را به نکات زیر جلب نماییم !

۱- شرایطی مناسب جهت بازگشت و ساماندهی کارگران افغانستانی مقیم ایران و اعزام ایشان به افغانستان در راستای تلاش برای زندگی تلاش برای وطن و همچنین ایجاد بستری مناسب جهت بازگشت فامیلی!

۲- تدابیری جهت ایجاد نهادی مشترک بین افغانستان و ایران و همکاری ملل متحد برای بررسی اوضاع اقتصادی مهاجران و تهیه کوپن هایی برای دریافت مواد غذایی 

 ۳- ارائه کمکهای مالی ملل متحد بصورت مستقیم  - طرحی شبیه به واریز بانکی یارانه های نقدی اتباع ایرانی

 

+نوشته شده در دوشنبه ششم دی 1389ساعت22:48توسط مارال طاهری |
کمی نیستم....

همین...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت11:40توسط مارال طاهری |