X
تبلیغات
گوش بنه عربده را،دست منه بر دهنم











گوش بنه عربده را،دست منه بر دهنم

 

دوستای عزیز

خیلی از کامنت ها به صورت خصوصی به من رسیده.

خیلی ها رعایت احترام رو نکردند و سطح شعورشون به درک شعر نرسیده

خیلی ها هم فضای مجازی وبلاگ رو با چاله میدون اشتباه گرفتند.

من کامنت های خصوصی رو با ذکر نام عمومی میکنم،تا خیلی ها خیلی چیزها رو یاد بگیرن

با احترام به دوستایی که بدون غرض کامنت خصوصی گذاشتن

 

 

این شعر رو تقدیم میکنم به گرگم...به مناسبت سومین سالگرد ازدواجمون...و به معشوقه اش (س...)

 

عق بزن

بالا بیاور من را

انگشتت را بکن ته حلقت

تفم کن بر سطح سرامیکی که امروز برق انداختمش...

سرم را بگیر لای پاهایت

شتلق بزن به ران هایم

شتلق بزن به باسن ام

هنوز میشود اسبم کرد

هنوز صدای ساییده شدن دو فلز حشری ام میکند

 

چقدر تنهایی ام را به تخت دعوت کنم

و دوش های ارزان مسافر خانه های اطراف حرم

گناهانم را به پای تو بریزند

چقدر بگویم روانکاو عاشقم شده است

و هرجلسه ادیپم را روی برانکاد دستمالی میکند

من را نخواستن شوخی نیست

شوخی نیست وقتی سگگ های سوتین ام با یاد تو باز میشوند

شوخی نیست وقتی لای موهای من گریه میکنی

ومن به مارک شورت دوست دخترت فکر میکنم

که هیچ وقت آدیداس نپوشیده است

و لیز و لغزنده

از تکه گوشت جهنده ات جویده میشود بیرون...

 

می دانم بدن زیبایی دارد

و پستان های قابل تحسینش

هر خونی را به خیانت گلبولهایش خر میکند

اما من سالها پیش مد شده ام عزیز دل

بدون اینکه Ice را در زرورق تنت کام بگیرم

و پیوسته به پیوستن تنها بیمار بوده ام

 

باید دست از حمله بردارم

به خاطر تمام پنجره های سکسی

که بی پرده شان کرده ای

ودر چارچوبشان از همه زیباترم

باید به دست های آن طرف خیابان دست تکان بدهم

تا برای خودکشی مردد نمیرند

جنایت های بزرگ از عشق های بزرگ بلند میشوند

تو در من بلند میشوی

۱۵سانت و ۳۰میلی متر قد میکشی در من

۱۵ سانت و ۳۰ میلی متر میمیرم برایت

۱۵ سانت و سی میلی متر...دیر میشود همه چیز...

آآآآآآآآآآآآخ خ خ خ خ  عشق لی لی پوتی ام...

پنجره را نبند

باید دست از حمله بردارم

و به دست های آن طرف خیابان دست تکان بدهم

من را نخواستن شوخی نیست

وقتی تمام استخر ارمغان را گریه میکنم هر عصر

که دوست دخترت مهره هایم را از پشت ببوسد

و مریخی ها لایک بزنند برایم و لای موهایم گریه کنی

چقدر بگویم صندلی های این پارک گشاد شده برایم

چقدر بگویم که سفینه ها در ساعات صفر میچرخند در سرم

چقدر بگویم قهوه ای زده ای به پالت زندگیت...

چقدر بگویم عق بزن مرا...

بالا بیاور...

انگشتت را بکن ته حلقت...


از دوستای نازنینی که من رو برای ویرایش و حذف و تعدیل شعر کمکم میکنند سپاسگذارم

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390 ساعت 2:9 شماره پست: 17

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت14:56توسط مارال آرتمیس |

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ساعت 0:58 شماره پست: 20

چرا گاهی هوا اونقدر مسموم میشه که نمیتونی به هیچ جای دنیا پناه ببری،و اونقدر سردت میشه که هیچ پتویی و هیچ دستی و هیچ آتیشی نمیتونه گرم نگه ت داره...

این روزا تو بی اعتمادی مطلق به سر میبرم

و نمیتونم به مرغابی های برکه ی پارک بعثت اعتماد کنم(خطاب به ب)

و نمیتونم به دندونه های برسی اعتماد کنم که موهامو باهاش شونه میزنی و من آروم پشت به تو و به دنیا میشینم تا شونه زدنت تموم بشه و با سر انگشت هات موهامو نوازش کنی(خطاب به فیروزه )

و نمیتونم به انگشتری اعتماد کنم که بوی انگشتهای تو رو توی مترو پخش میکنه و تو انگشتای من میشینه و لبهات که محسن نامجو رو واسم زمزمه میکنه...(خطاب به مریم.الف)

و نمیتونم به دلداریها و توبیخهای تو اعتماد کنم.وقتی با هم تا نیمه شب فیلم میبینیم و خنده هامونو آتیش میزنیم و تو میگی چیزی نیست مارال...نگران نباش!(خطاب به جیران)

و نمیتونم به نسکافه های تلخ تو و لبخندهای شیرینت اعتماد کنم...و به تموم این سالهای سگی و شونه هات که هیچ وقت بالا نمیندازی غصه هامو...به دوش میکشی...(خطاب به مریم.ت)

و نمیتونم به اس.ام.اس های شبنم اعتماد کنم وقتی پر میشم از زندگی و شبنم خالی میشه تو قطره های سرم و دارو...

و نمیتونم به خنده های زیبای سمیه اعتماد کنم وقتی میون خنده هاش منو از پشت گوشی میبوسه و سرشارم میکنه از شادی...

و نمیتونم به اس.ام.اس های تو اعتماد کنم.وقتی خالی ای از نگرانی و دلهره و لبریزی از خواهش و تمنا واسه یه ...(خطاب به مریخی)

و نمیتونم به لبهای رویا...پوست گرگم...دستهای بابام...صورت مامان...بازی های ملیسا...به تو به خودم...اعتماد کنم

نه

به هیچ چیز هیچ اعتمادی نیست

حتی به قایق تو و جعبه های شکلات.به اون ماسک و اون عقاب...هیچ کدوم نمیتونه منو نجات بده.وقتی دقیقن اینجای زندگیم ایستادم...اینجا!!!!!!لبه پرتگاهی که اونایی که دوستم دارن واسم ساختن...اونایی که خیلی دوستم دارن

کاش تکلیفم با آدمهای اطرافم روشن بود.با اونایی که زیادی دوستم دارن.و اونایی که زیادی دوستشون دارم...کاش بعضیها مثل زنهای روسپی بین راهی باشن...اونوقت مختاری هم ازشون بدت بیاد و هم شهامتشون رو دوست داشته باشی...لاقیدیشون تو رو به وجد بیاره و بی بندوباریشون حالت رو به هم بزنه.وقتی سیگار تعارفشون میکنی تو کافه های بین راهی و اونا پک های غلیظشون رو با لب های غلیظ تر فوت میکنن به سمت لامپ زرد کافه و صدای خنده شون راننده های کثیف و شوفرهای چرب و چیلی رو نوازش کنه...اونوقت میتونی و این حق رو داری که همونقدر راحت که به سیگار دعوتش کردی همونقدر راحت زیر پا له ش کنی و همونطور که با کفشهای پاشنه بلندت سوسک زیر میز رو میکشی با طعنه هات اعتماد به نفس زن رو بیاری پایین و حذفش کنی...

کاش دوست داشتن اینقدر مالکیت نمی اورد

که من هی مجبور بشم با خودم تکرار کنم که نه!!!!!!دوستت ندارم.دوستش ندارم...و توی دلم به گربه های دور و برت حسادت کنم و به روی خودم نیارم و خودمو بی تفاوت ترین آدم دنیا بگیرم...اونقدر که هیچ شکلاتی رو آب نکنه و آب از آب دلت تکون نخوره...

نگران نباش

این روزها عجیب دارم تمرین دوست نداشتن و بی اعتمادی میکنم...و این ارثیه از اوناییه که دوستشون داشتم ...این روزا...

نگران نباش...من دیگه نگران این نیستم که کسی نیست که واسم انار دون کنه و موهامو ببافه و واسم لاک بزنه...این روزا بی حواسترین ماده دنیام...

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت14:52توسط مارال آرتمیس |
وقتی که زن میشویم...
سکانس اول (احمق بودن برای زنها کافیست )

توی چشمای من زل بزن،مردمک بیقرار چشمامو با چشمات دنبال کن.به دودهای غلیظ سیگار و خنده های هیستریک ام لبخند بزن و با آرامش و اطمینان به من بگو دوستم داری و من هیچ وقت باورت نداشتم...بگو عاشق مغز منی!!عاشق ذهن و اندیشه منی!به من بگو هیچ جاذبه جنسی ای برای تو نداشتم و ندارم!بگو این فکر و مغز و ایده منه که تو رو محو خودش کرده و من باید خیالم از این بابت جمع باشه که  یه مرد فقط عاشق مغز منه!

همه اینا رو با آرامش بگو و نگاهت رو از چشمام بگیروبیار رو دستام،وقتی انگشتامو حلقه کردم دور فنجونی که باز هم از دهن افتاده...به من بگو عاشق مغز منی و آروم آروم از زیر میز پاهای منو با پاهات لمس کن،کف پات رو بکش رو مچ پام و انگشتات رو با تقلا بفرست چند سانت بالاتر...تو چشمای من زل بزن و تکرار کن عاشق مغز منی!!

پاهات رو از زیر میز گره بزن دورپاهام و یه سیگار واسم روشن کن...نگات رو بیار رولبهای نیمه بازم که میخواد چیزی بهت بگه و نمیگه...حالا من نمیخوام چیزی بهت بگم،دلم نمیخواد چیزی رو به هم بریزم و صدام رو ببرم بالا.نمیخوام اونایی که یک متر اون ورتر من نشستن متوجه چیزی بشن و شبیه یه خانم نامحترم رفتار کنم!نمیخوام قهوه ای بزنم به هیکل زندگیت و در نتیجه لبهامو جمع میکنم و یه لبخند کج میذارم روشون،مغزمو از زیر میز!!!جمع میکنم وبلند میشم... تو چشمای تو زل میزنم که بدجوری عاشق مغز منی!

 

 سکانس دوم «از دنیای شما سه چیز مورد علاقه من قرار داده شده است: زنان، عطر و نماز، که نور چشم من در آن است.» پیامبر اکرم (ص)

-از لیمو شیرین خوشم نمیاد!بوی سرماخوردگی میده!

:سیب چی دوست داری؟

-بوی بهشت میده

:نارنگی؟

-بوی آدم برفی میده

:پرتقال؟

-بوی پیاده روی تو خیابون بعد از یه سکس نیمه اجباری

:انار؟

-بستگی داره

:به چی؟

-به اینکه دونه شده باشه یا نه

:اناری که دون شده

-بوی عشق

:اناری که دون نشده؟

-بوی عشق

:چه فرقی کرد؟

-فرقش رو عاشقا میدونن

:بگذریم...خیار؟

-تنهایی

:هویچ؟

-سوپ های غمگین میدون ده دی!

:من؟

-بوی گرگ بارون دیده رو میدی...

:....

-حالا نوبت منه

-زن؟؟

:زن؟؟!!!

-زنها بوی چی میدن؟

:بستگی به نوع زن داره

-مگه زنها نوع دارن؟

:آره...میخوای انواعشونو بدونی؟؟

-نه

:پس بوهاشون رو میگم

-......

:بعضی ها بوی قرمه سبزی میدن،بعضی ها بوی پیاز داغ میدن،بعضی ها بوی لوازم آرایش ارزون قیمت،بعضی ها بوی لوازم آرایش گرون قیمت ،بعضی ها بوی بارون میدن،بعضی ها بوی سرب میدن،بعضی ها بوی خاک میدن...بعضی ها بوی عطر sexi 212...

-ممنون واسه ادکلن

:اون حدیثه چی بود؟؟پیامبر اکرم؟

-یادم نیس

:زن و عطر و...

-یادم نمیاد

:بگذریم

-بگذریم...

 

سکانس سوم ( من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم...ای یار!ای یگانه ترین یار!چرا مرا همیشه ته دریا نگاه میداری...)

نگران موهای منی که ریخته شده کف اتاق،دونه دونه رو از رو گل های قالی جمع میکنی و دور انگشتات تاب میدی و میندازی تو سطل آشغال،به لبهای خشکم زل میزنی که چند دقیقه پیش پوستت رو خراش داد،به پوستم نگاه میکنی که سه تا جوش زشت زده روش،نگران پک های عمیق سیگارمی که لای انگشتای لرزونم مه درست کرده،به قوطی خالی ویسکی ته آکواریوم نگاه میکنی و نگران ماهی ها میشی،چشمات رو از من برمیداری و میگی (این مریضی ها که چیزی نیست...اگه دور از جون،دور از جون،دور از جون...زمین گیر هم بشی،مثل مرد پشتت می ایستم...تنهات نمیذارم تو هیچ شرایطی...تا ابد به پات میشینم...)

من سردم میشه و تو نگران ماهی ها میشی که تنشون رو سر تیز قوطی ویسکی زخمی نکنه...

من سردم میشه و تو به ساعتت نگاه میکنی که شاید وقتشه بری سرقرار یه مشتری!!!!که ایستاده پشت در کلینیک زیبایی بهاران تو خیابون سناباد و تازه دو دقیقه است که اپیلاسیون بدنش تموم شده و منتظر توئه!من سردمه و تونگران منی که با نگرانی ازت میخوام بخاری آکواریوم رو واسه ماهیها  روشن کنی...

 

سکانس چهارم (ماشاء الله...ماشاءالله چه عروس خوشگلی....)

چقدر بهت بگم !! اومدی بیرون سریع خرید کن!من وقت ندارم! نکنه فکر کردی تو شانزه لیزه قدم میزنی؟؟!

چقدر بهت بگم !! رفتی حموم صدات رو ننداز رو سرت ! نکنه فکر کردی گوگوشی ؟؟

چقدر بهت بگم !! چند متر مونده به هر تقاطع راهنما بزن،بی هوا فرمون رو نپیچون به چپ و راست!نکنه فکر کردی شوماخری ؟؟

چقدر بهت بگم !!میری بیرون لباس مناسب تر بپوش و کمتر آرایش کن!نکنه فکر کردی تو هالیوودی؟

چقدر بهت بگم !! شوهرت اومد خونه سرتو از تو دفتر و کتابت در آر،نکنه فکر کردی انیشتینی ؟

چقدر بهت بگن؟؟!!!چقدر به من بگن؟؟!!

منو ببخش اگه گاهی یادم میره،گوگوش و شوماخر و انیشتین نیستم،اگه یادم میره اینجا هالیوود و شانزه لیزه نیست،اگه یادم میره قبل از اینکه زن باشم باید یه پا مرد بشم واسه خودم...

 

سکانس پنجم (دو ش می آمد و رخساره بر افروخته بود / تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود...)

حالا بشین وسط اتاق و ورق ها رو بچین دوروورت...دو تا بی بی و دو تا سرباز و یه آس دل...به این فکر کن یه نفر از چند کیلومتر اون ورتر زنگ زده و تو اونو به جا نیاوردی،واست فال حافظ گرفته و چند بسته دانهیل قرمز فرستاده ،به این فکر کن که هنوز یه دختر نوجوون و جذابی با یه عالمه شیطنت...دختری که چند سال پیش هیچ وقت اینقدر عمیق به زنانگی فکر نکرده بود...و دورش پر بودن از مردایی که هیچ وقت اینقدر عمیق به زنانگیش فکر نکرده بودن،نامه های ده سال پیش تو بریز کف اتاق و به تموم اون روزای از دست رفته حسادت کن...

باور داشته باش که هیچ چیز تغییر نکرده به جز یه درد...

یه درد که الان کمرمو فشار میده و چنگ انداخته به رحمم...چنگ انداخته به تموم زنانگیم که تو رو همراه با قرصهام هر روز صبح بیارمت بالا...بیارمت بالا...وسط این ورق ها...

 

پی نوشت 1 : از بوی انگشتام بدم میاد،من رو خائن بار میاره در بودنت!وقتی زیر پتویی میخوابم که تصویر چهار تا پلنگ روشه واز قضا رنگش قرمزه...حالا هی اصرار کن استراحت کنم...

پی نوشت 2 : کاکائوهای داغ طعم قرص های اکس رو میدن،هر دو آدم رو متوهم میکنن به داشتن تو و دستات و قایق...

پی نوشت 3 : به بعضی از بهترین دوستام:بی خیال بابا !!! چاییدین همتون !!

پی نوشت 4 :


Je suis malade parfaitement malade
T'arrives on ne sait jamais quand
Tu repars on ne sait jamais où
Et ça va faire bientôt deux ans
Que tu t'en fous

Comme à un rocher comme à un péché
Je suis accroché à toi
Je suis fatigué je suis épuisé
De faire semblant d'être heureux quand ils sont là

Je bois toutes les nuits mais tous les whiskies
Pour moi ont le même goût
Et tous les bateaux portent ton drapeau
Je ne sais plus où aller tu es partout

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت14:49توسط مارال آرتمیس |
ممنونم که فضامو به من برگردوندی...هکر عزیز
آدمای بد...آدمای خیلی خیلی خیلی بد...همیشه بد نمیمونن...

گاهی واسه اینکه ثابت کنند اونقدر ها هم که ما فکرشو میکردیم بد نیستن.

دیگه بد نمیشن...

ممنونم آقای هکر که این فضا رو به من برگردوندی

دوستای گلم از این به بعد میتونن بقیه مطالب منو از این لینک دنبال کنند

راستش دیگه جرات نمیکنم تو بلاگفا بمونم...

www.maraltaheri.persianblog.ir

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت14:46توسط مارال آرتمیس |
چرا گاهی هوا اونقدر مسموم میشه که نمیتونی به هیچ جای دنیا پناه ببری،و اونقدر سردت میشه که هیچ پتویی و هیچ دستی و هیچ آتیشی نمیتونه گرم نگه ت داره...

این روزا تو بی اعتمادی مطلق به سر میبرم

و نمیتونم به مرغابی های برکه ی پارک بعثت اعتماد کنم(خطاب به ب)

و نمیتونم به دندونه های برسی اعتماد کنم که موهامو باهاش شونه میزنی و من آروم پشت به تو و به دنیا میشینم تا شونه زدنت تموم بشه و با سر انگشت هات موهامو نوازش کنی(خطاب به فیروزه )

و نمیتونم به انگشتری اعتماد کنم که بوی انگشتهای تو رو توی مترو پخش میکنه و تو انگشتای من میشینه و لبهات که محسن نامجو رو واسم زمزمه میکنه...(خطاب به مریم.الف)

و نمیتونم به دلداریها و توبیخهای تو اعتماد کنم.وقتی با هم تا نیمه شب فیلم میبینیم و خنده هامونو آتیش میزنیم و تو میگی چیزی نیست مارال...نگران نباش!(خطاب به جیران)

و نمیتونم به نسکافه های تلخ تو و لبخندهای شیرینت اعتماد کنم...و به تموم این سالهای سگی و شونه هات که هیچ وقت بالا نمیندازی غصه هامو...به دوش میکشی...(خطاب به مریم.ت)

و نمیتونم به اس.ام.اس های شبنم اعتماد کنم وقتی پر میشم از زندگی و شبنم خالی میشه تو قطره های سرم و دارو...

و نمیتونم به خنده های زیبای سمیه اعتماد کنم وقتی میون خنده هاش منو از پشت گوشی میبوسه و سرشارم میکنه از شادی...

و نمیتونم به اس.ام.اس های تو اعتماد کنم.وقتی خالی ای از نگرانی و دلهره و لبریزی از خواهش و تمنا واسه یه ...(خطاب به مریخی)

و نمیتونم به لبهای رویا...پوست گرگم...دستهای بابام...صورت مامان...بازی های ملیسا...به تو به خودم...اعتماد کنم

نه

به هیچ چیز هیچ اعتمادی نیست

حتی به قایق تو و جعبه های شکلات.به اون ماسک و اون عقاب...هیچ کدوم نمیتونه منو نجات بده.وقتی دقیقن اینجای زندگیم ایستادم...اینجا!!!!!!لبه پرتگاهی که اونایی که دوستم دارن واسم ساختن...اونایی که خیلی دوستم دارن

کاش تکلیفم با آدمهای اطرافم روشن بود.با اونایی که زیادی دوستم دارن.و اونایی که زیادی دوستشون دارم...کاش بعضیها مثل زنهای روسپی بین راهی باشن...اونوقت مختاری هم ازشون بدت بیاد و هم شهامتشون رو دوست داشته باشی...لاقیدیشون تو رو به وجد بیاره و بی بندوباریشون حالت رو به هم بزنه.وقتی سیگار تعارفشون میکنی تو کافه های بین راهی و اونا پک های غلیظشون رو با لب های غلیظ تر فوت میکنن به سمت لامپ زرد کافه و صدای خنده شون راننده های کثیف و شوفرهای چرب و چیلی رو نوازش کنه...اونوقت میتونی و این حق رو داری که همونقدر راحت که به سیگار دعوتش کردی همونقدر راحت زیر پا له ش کنی و همونطور که با کفشهای پاشنه بلندت سوسک زیر میز رو میکشی با طعنه هات اعتماد به نفس زن رو بیاری پایین و حذفش کنی...

کاش دوست داشتن اینقدر مالکیت نمی اورد

که من هی مجبور بشم با خودم تکرار کنم که نه!!!!!!دوستت ندارم.دوستش ندارم...و توی دلم به گربه های دور و برت حسادت کنم و به روی خودم نیارم و خودمو بی تفاوت ترین آدم دنیا بگیرم...اونقدر که هیچ شکلاتی رو آب نکنه و آب از آب دلت تکون نخوره...

نگران نباش

این روزها عجیب دارم تمرین دوست نداشتن و بی اعتمادی میکنم...و این ارثیه از اوناییه که دوستشون داشتم ...این روزا...

نگران نباش...من دیگه نگران این نیستم که کسی نیست که واسم انار دون کنه و موهامو ببافه و واسم لاک بزنه...این روزا بی حواسترین ماده دنیام...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت0:58توسط مارال آرتمیس |

 

 

خوابیده است ، سرش را روی شانه چپم گذاشته.آهسته پک میزنم.وبرای اینکه چیزی از دست ندهم کامهای عمیقی میگیرم .نگاهم نمیکند وفرقی برایم ندارد.زیبایی همیشه خواب آور است.چه در یک گالری با تحسین به یک تابلو نگاه کنی ،چه در جاده به چشم اندازها چشم بدوزی،چه هیکل یک ماهی قرمز رادر اتاق خواب ورانداز کنی...زیبایی همیشه با یک لبخند کج تو را به خواب میبرد...

 

کشورها ناپدید نمیشن،سرجاشون می ایستن،مثل آدما دود نمیشن برن هوا، آدمایی که نه سرجاشونن ،نه سر حرفشون...کشورها همیشه تو یه نقطه ثابت می ایستن...مسیرها همه یک اندازه است...فقط این آدمان که تصمیم میگیرن امروزشون رودر چه مسیری باید طی کنند...

 

به نامه نوشته شده در کشوی میز نگاه میکنم و به خودم میگویم اگر آن را نوشته ام به این خاطر بوده که فرصت تصمیم گیری به خودم بدهم،بگذار این تصمیم در وجودم گرفته شود.شاید هیچ آدمی هیچ وقت چنین کاری برای بدنش انجام ندهد،اما من باید به تنم احترام بگذارم.شاید لازم است بدون حساب و کتاب پس دادن به آدمها عشق بورزم...نوازش کنم...شاید بدنم فرصت بزرگ شدن پیدا نکند،نبخشد،و مگر عشق چیزی به جز بخشیدن و چشم پوشیدن است؟؟؟

 

سلام مریخی در ساعات صفرم

کلمه عبور را فراموش کرده ام...و هر شب در ساعت صفر بی رمزورود با یکی شبیه تو حرف میزنم...شاید لازم بود رمزمان چیزی آسان تر بود،قابل لمس تر و واقعیتر،تا هم را میان هیاهوی این همه دست گم نکنیم...

 

آدما با آدمای دیگه نمیتونن رشد کنن،آدما از آدمایی که دوستشون  دارن فرار میکنن،فقط با فرار کردن از چنگ عشق میتونیم بزرگ بشیم،عشق دست و پای آدم رو میگیره و کوچیکش میکنه...

 

سرشو آرام به بالش تکیه میدهم.اصرار دارد خودش را به خواب بزند...سخت نمیگیرم.گاهی برای گریز از چیزی لازم است خودمان را فریب دهیم.لازم است چشمانمان را ببندیم و لحظه های مورد علاقه مان را تجسم کنیم،تجسم یک بازی فکری جالبه که به هیچ کس هیچ آسیبی نمی رسونه.میشه وقتی یه عطر رو بو میکنی تو ذهنت عشقبازی کنی...مثل جمع کردن عضلات صورتش،وقتی خودمو رو میز توالت خم کردم تا شیشه عطرمو بردارم...انگار یه فرشته بالهاش رو بی هوا میزدبه صورتش،و اون با اصرار بیشتر چشاشو به هم فشار میده،تا همه چیز رو با یه بوی عطر تجسم کنه...

 

آدما هم رو گم میکنن ،چون دستای همو نمیگیرن،چون فرصت ها رو از هم میگیرن...چون قبل از اینکه همو دوست داشته باشن همو گم میکنن

 

یه سوال دارم ازتون

اگه یه روز خدا تموم دنیا رو تاریک کنه طوریکه هیچ کس نتونه هیچ جا رو ببینه...صدا رو هم ازتون بگیره و نتونین حرف بزنین،بعد بهتون بگه حالا بگردین اونایی که دوستشون دارین رو پیدا کنین و بیارین اینجا...شما چی کار میکنین؟آیا نشونه ای غیر از صدا واسه پیدا کردن دارین ؟؟ نشونه ای غیر از دیدن و شناختن دارین؟ 

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت2:9توسط مارال آرتمیس |
هذیان های پراکنده یک ماده گرگ

 

 

هذیان اول

 

حرف هايم باد كرده اند در دهانم،مثل شكم باد كرده همكلاسي ام مريم ،كه كودكش را در خودش باد مي كند هر روز،هر شب،هر روز و شب.....

كلماتم درد دارند...و انگار دهانم قرار است چيزي بزايد،حرفي،يا كسي،يا رازي.

 

هذيان دوم

 

مردها ،زن هاي تب دار را بيشتر مي پسندند،و من چطور تا امروز متوجه نبوده ام،وقتي از شدت تب،در بسترم ميسوزم و قطرات عرق از لابلاي موهابم روي سينه ام ميخزد،و دهانم طعم گس ماهي هاي شور را مي دهد و لبانم خشك.،خشك و زننده ،هر پوست شادابي را مي خراشد وچشم هاي قرمز و پف كرده ام بي حال ترين نگاه ها را به خود مي گيرد...چطور متوجه نبوده ام كه اين حالت شايد هر مردي را به هيجان در آورد و او را به سكس وادارد،آيا ( گرگ من)كه هميشه عاشق زناني چون نقاشي هاي كارل هاينس روبين بوده ...چطور در آن لحظات محو ويروسي شده كه بدنم را در خودش ذوب  كرده؟؟

و من اين خصلت را به تمام مردهاي جهان اطلاق دادم...چون همين طور كه از درد رنج مي بردم و از رنج لذت...به جاي چشم هاي مردم چشم هاي فاتحانه هزاران هزار مرد ديگر را ديدم كه زنان را اينگونه مي پسندند....

 

هذيان سوم

 

امروز نور كمي آزار دهنده بود،پرده ها را كشيدم و دوباره به رخت خواب برگشتم،در بستر بيماري يك زن ميتواند به تمام چيز هايي كه ندارد فكر كند،و تمام چيز هايي كه مي تواند داشته باشد،مي تواند در ذهنش به همسر رفيقش خيانت كند،مي تواند خودش را پرنسسي غمگين در قصري دور ببيند،يا يك بالرين نا شناس در خيابانهاي سرد و باراني لندن،يا در كافه اي كوچك در يكي از فيلم هاي رنگي كيشلوفسكي....

يك زن در بستر بيماري ميتواند بي نهايت بار دوست داشته باشد،بي نهايت بار عاشق باشد،بي نهايت بار متنفر باشد....

 

هذيان چهارم

 

چقدر خوب است كه من يك اتاق دارم و يك تخت يك نفره،كه هر جور دلم بخواهد روي آن بغلطم،و روي آن را پر از كتاب و كاغذ و بيسكوئيت مغز دار فندقي،شكلات هاي noire ،ورق،ديوان حافظ، و...كنم.

چقدر شلختگي خوب است،وقتي نوار بهداشتي ات را لا قيد عوض كني ،بي ترس آنكه كسي ببيند و دئو درانت ات را به هر جاي بدنت كه دلت خواست بزني و هسته تمر هندي را توي زير سيگاري تف كني،بي آنكه كسي اخم كند،و بخوابي،بخوابي،بخوابي،بي آنكه بيدارت كنند....

 

هذيان پنجم

 

ظهر خواب عروسي ام را ديدم،با لباس آبي آسماني،و مامان را،كه دچار يك نوع جنون عجيب شده بود،من از همه خواهش مي كردم عروسيم را به عقب بيا ندازند،مي گفتم :(كلي كار دارم كه هنوز انجام نداده ام... هنوز امادگي ندارم...)و اتاقم پر شده بود از كتاب هاي خوانده نشده و تمر هندي هاي خورده نشده...اما كسي به من توجه نمي كرد،خانه مملو  از رفت و آمد،بوي غذا، بوي موزاييك خيس،بوي ادكلنم كه خيلي دوستش دارم،...در خواب خيلي مستاصل بودم ،يادم آمد كه هيچ يك از دوستانم را دعوت نكرده ام،گوشي را برداشتم و به يك يك آنها توضيح مي دادم( هميشه پيش از آنكه فكرمي  كني اتفاق مي افتد....)و مامان كه هي من را از خودش مي راند و از من متنفر بود...و خواهرم كه حريري صورتي به آرنجم مي بست و ميگفت : ( مادر جون بعد سالها براي عروسي تو به ايران ميا د ، اين براي اين است كه گمت نكنيم...) و من در حال گم شدن از خواب پريدم،هيچ چيز تغيير نكرده بود؛ اتاقم ،تختم ،ومامان كه بالاي سرم ذكر ميگفت ، آهسته زمزمه كرد : (چيزي نشده دخترم... خواب بد بوده... آروم باش...) و اين نور لعنتي...مي روم زير پتو...

 

 

هذيان ششم

 

قانون كارما ميگه ،اعمال و رفتار ما توي همين دنيا به صورت بومرنگ به سمت ما بر ميگرده ،هر عذابي كه در اين دنيا مي بينيم ، انعكاس رفتار زشتي ست كه در گذشته به كسي روا داشته ايم. مامان ميگه بيماري كفاره سلامتي انسانهاست....و من امروز از بس به تاوان گناهام فكر مي كردم متوجه بالش ام كه از خون قرمز شده بود نشده بودم...مامان ميگه ( يك خون دماغ ساده هست... حتما تو آفتاب زيادي گشتي...)من يادم مباد كه از نور بيزارم...به مامان ميگم (بومرنگ كارما بوده مامان...خورده به دماغم...)و به  بزرگترين  تاواني فكر ميكنم كه تا چند ثانيه بعد زنگ در خونه رو ميزنه...

 

هذيان هفتم

 

چرا آدم هايي كه همديگر را سخت دوست مي داشتند ،براي هم غير قابل تحمل ميشوند؟؟

آيا عشق همان نفرت بيش از حد نيست؟؟؟و لذت همان رنج بي حساب؟؟ و ته زندگي  مگر مرگ در جريان نيست؟؟....

آيا دنيا همين متناقض هاي  مترادف با هم نيستند؟؟؟

نقطه اعتدال  من كجاست ؟؟

 

هذيان هشتم

 

چگونه است كه خداي من و شيطان من هميشه در بستر بيماري ام با هم سر جنگ دارند؟؟؟و هميشه سر مسا ئل پوچ با هم مي جنگند؛اول با تفريح نگاهشان ميكنم ،وقتي حوصله ام را سر مي برند دهن كجي مي كنم و مي روم زير پتو...سر و صدايشان كه اتاق را با ناراحتي ترك مي كنند شنيده ميشود،من به هر دو يكسان فكر ميكنم،اما خداي من هميشه برنده است،و مطمئن به خود....ساعاتي بعد دوباره بر ميگردد ،يواشكي مرا ميبوسد ،چراغها را خاموش ميكند و مي رود....

 

هذيان نهم

 

مهربانتر از گرگم كجا مي توانم پيدا كنم؟؟؟

يك اتاق پر از گل،كادو،آبميوه ،و حو صله اي كه ساعت ها مي گذارد براي تعويض كمپرس ها،كيسه آب گرم براي درد استخوان هايم ،كيسه آب سرد براي تبم....محبت هاي بي شائبه،بوسه ها، و نوازش ها....چطور گرگم ميتواند اينقدر صبور باشد؟؟كه ساعت ها پاي تختم بنشيند تا بيدار شوم و سرش داد بكشم...

سرم سنگيني مي رود وقتي گرگم ميگويد: ((ماري؟؟؟ترانه جديد داريوش هست كه مي گه : ( هر كه با گر گش مدارا ميكند           خلق و خوي گرگ پيدا ميكند...)شرط مي بندم هنوز نشنيديش...))

و گرگم حرف ميزند،سكوت ميكند،مهرباني ميكند....و اين نور عوضي...

 

هذيان دهم

 

صداي زنگ در حياط كه مياد ؛ترانه داريوش كه هنوز نشنيدمش  تو ذهنم مي پيچه..

هر كه با گر گش مدارا ميكند

خلق و خوي گرگ پيدا ميكند

 

 

هذيان آخر

 

In rozha por az tanhaee va ranjam...va be to fekr mikonam ke hich vaght inja nabodehee.

 


 همیشه پیش از آنکه فکر میکنی اتفاق می افتد.فروغ فرخ زاد.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت4:19توسط مارال آرتمیس |
دوئل عاشقانه خدای کلفت با مارال وند رحمان رحیم...
این یکی از شعرهای سال ۸۷ منه...سر و صدای خیلی ها رو در آورد...کلی انگ به من چسبید...جلسه رو ترک کردند...دوستم نداشتند...میخوام دوباره زنده بشم ... عاشقانه دوستش دارم

 خدا کشی

آب از سرم گذشته بود که جنگ وارد رحم مادرم شد

پیامبران جوک های خوب تعریف می کردند و خدا زحمت همه چیز را کشیده بود

God bless and save every thing for the future

خدا زحمت همه چیز را کشیده برای یکسره شدن

یکسره شدن در جهانی که از دیدنش معلوم است جانی است

God bless us

آن جهان

زمانی درست شبیه اینجا بود

مخروبه ای پر از جمجمه فرشته گان تقدیس شده

که ریش بلندان روی آن تخته نرد بازی می کنند

تو هم آخر در خرابه خود کشی خواهی کرد

و در تمام دو دنیا

جز مالیخولیای تند تئوری چیزی احاطه ات نخواهد کرد

تاریخ اتم را که نمی شود عوض کرد

سربازها و مهاجرت های بعدی

بوسیدن از لبی که بلد است گاز بگیرد

زندگی در زندانی بی زور

حتی یک ویلچر زندگی را تلخ می کند

حتی یک آسمان ساختگی

از پنجره های جبری اجاره ای.......

خدای من

جلو نیا که برایت چاقو می کشم

آسمان مال من هم هست

چرا من را نفرین می کنی؟؟

بخشنده بودنت خورشید را از من گرفته

زمین را خودت بغل کن با آدمکهایش

این هم نطفه ای که از تو آورده باشم

مرتب تر از این هم می شود؟...؟

حالا به جهل اصیل خودت رسیده ای انسان؟؟

می توانم بازی را ادامه دهم؟

من که در ساعات ابری ام

آسمان را به آتش می کشم

و پا به پای پیامبران ،پای فحاشی های رکیک رقابت

می ریزم خون آدمهای کوچک را

می توانم روی پله های آخر بنشینم و حلقه های دار را بشمارم

اما درست توی آن نقطه

که عطر والیوم ات پیچیده

شکل سرگیجه چند نر خرو ماچه شیرزن

افتاده در تالار پارلمان حقوق مساوی بشر

آقای عدالت از آن سوی طناب ها، تفنگ بر می دارد تا به من

سلام بدهد

آفت در آفتابه سرمایه داری هیستریک

آسم در آستین هوای مشترک ملل

من چه کنم با پسری که اینجا نشته

و رویش نمی شود که بگوید پیرمردی زیباست

خدای یگانه ی بیگانه من

که همین حالا بلند می شوی

می روی به سمتی که مومنانت رفته اند

هدایت چیز مزخرفیست

در تونل ها و تالارها

الکتریسته ای که ازمغزم می گذرد

طنابی که دستانم می بافد و مرا به معشوقم خیانتکار می کند

در گیچی تسلسل تسبيحي  که دوست میدارمت.....

هدایت چیز مزخرفیست

هوای مشترک معتدل در ملتی نا متعادل؟!!!

همه چیز این دنیا که بوی گند گرفته

تو آسمان خواری

و آدم های راستکی ات جونده اند

 جونده در جا نمازهاوجبهه هاوجریان ها

بوی گندش از این است که ایستاده ایستاده می میرند

و خوابیده خوابیده می زایند

دندانهایم که در آمد من هم می جوم

با لب هایی که دور از دستانم مجسمه های جادویند

جادویی که از پس شعربر امده

                از پشت زندگی افتاده.......

God bless and save every thing for the future

جنگ جر خورده از وسط ران های مادرم

دایره های دریده  در چاک های مقدس

خدا زحمت همه چیز را کشیده است

این جهان وآن جهان ندارد

که ناف مادری ام طناب دار هم نسلان من است

می توانم بازی را تمام كنم در این خرابه؟؟؟

تو هم آخر در همین خرابه ها خود کشی خواهی کرد

God bless us

چاقویت را بکش تا آسمانت را ندزدیده اند.......

 


 الان که بعد دو سال خوندمش متوجه پراکندگی هایی شدم که قبلا متوجه نبودم...منتظر نقد های سازنذه تون هستم.

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت3:37توسط مارال آرتمیس |
قلقلك هاي غمگين يك زن

 

 

 

 

 

 

اپيزود اول

 

ساعت6:30صبح،توي رختخواب بدنم رو كش ميارم،به همه فكر ميكنم الا تو،تلاش واسه زنده كردن تموم حس هام...از اينطوري مردن بدم مياد،اما تا ميام اعتراض كنم يك مشت خاك مي پاشه تو دهنم .......وخفه ميشم ..............زندگيم بدجوري بوي گل و لاي گرفته....مردگي رو شروع ميكنم با يك فنجون نسكافه تلخ ويك نخ سيگار...وهمش نگران ،كه اين رژيم لعنتي پوستم رو خراب نكنه...دست ميكشم رو صورتم،چين و چروك هاي ريزي رو روي پوستم احساس ميكنم،وبايد بايد بايد مثل زنهاي معمولي نگران باشم...نگران ناخن هام كه يكي يكي دارن ميشكنن...و دور كمرم كه نبايد از 30سانت تجاوز كنه...وتوده هاي چربي كه نبايد بي هوا بشينن روي تنم...ولبهام كه انحناي شهوت و لبخندشون رو حفظ كنند و تو و نگران تو...وزندگي مشترك...بامخرج هاي مشترك...وزن هاي مشترك...و زن هاي مشترك به اشتراك گذاشته شده....و صبحم رو با نگراني شروع ميكنم....

 

 

اپيزود دوم

 

چك ليست پرونده هايي كه بايد امضا بشن تلنبار روي ميز كارم...امروز يكي از اون روزهاييه كه كلي خنده هيستريكي دارم و تو رو كم دارم،پروندهاي بايگاني توي قفسه ها شبيه به زن هاي بايگاني شده اند،كه چند تا امضا ميخوره پاشون وميرن تو زونكن و ميخوابن تو تاريخ...از اين فكر خنده ام ميگيره،پرونده ها رو باز ميكنم ببينم كدومشون بيشترين امضا رو داشته...سرگرمي خوبيه...(آقاي اديپ )ميگه:مي خندي؟؟عاشقي؟؟؟›ميپرسم :(چشام برق داره؟؟)سرش رو تو هوا مي چرخونه و ميگه: (نه چشات سگ داره...بد جوري پاچه ميگيره...)حس ميكنم از تو قفسه ها يه عالمه پرونده دارن به سمتم پارس ميكنن...انگار تموم زن هاي بايگاني شده  زنده شدن تا منو تيكه تيكه كنند...چندشم ميشه و بازي رو تموم ميكنم...ميرم تو حياط قدم بزنم،(آقاي نخبه) منو به شكلات تلخ دعوت ميكنه...مثل هميشه هيجان زنده ميگم: من عاشق شكلاتم .... اونم تلخش .....(آقاي نخبه) از دوست دخترش كه تازه باهاش آشنا شده حرف مي زنه....(واي مارال نمي دوني چه داف اسبيه !!! ) شكلات توي دهنم مزه اسب مي گيره ..... ياد محسن ميافتم كه وقتي حالش خوبه به من مي گه ((آهو)) سريع به مردهاي اطرافم اسم مي دم، (آقاي اديپ)مي شه آقاي خوك ، (آقاي نخبه) مي شه آقاي مارمولك .....آقاي بز پير خسته ....آقاي گراز ....

اپيزود سوم

هميشه اولين قطره هاي خون مصادف ميشه با اولين تكانه هاي اضطراب و ترس من....

دوباره دارم تبديل مي شم به يه هيولاي يخي، دستاي يخ زده و دروني داغ .... بزرگترين دعواهاي زناشويي من ومحسن از سرما نشأت مي گيره ... من درها رو ميبندم و اون پنجره ها رو باز مي كنه ، من پنجره ها رو ميبندم و اون درها رو باز مي كنه ، من بخاري رو روشن مي كنم و اون جيغ ميكشه من ميرم زير پتو و اون لخت مي شه .... من يخ مي زنم و اون ذوب ميشه من داد مي كشم و هيچ كس صدامو نميشنوه اون داد ميزنه و همه صداشو ميشنون... من آروم مي شم و اون برام سيگار روشن ميكنه (جايزه چون عروسك خوبي بودم!!!)

كارگردان نخ ها رو قيچي مي كنه و ميره ميخوابه ، محسن كارگردان رو شكر ميكنه به خاطرنعمت هاش و من بيدار ميمونم و فاصله هارو ميشمارم، انگشت كه كم ميارم ازعروسك هام كمك ميگيرم عروسك ها كه خوابشون مي بره همه  جا بنفش مي شه... بي درنگ ياد مامان ميا فتم كه عاشق رنگ بنفشه و لباسهاي عروسي اش هم بنفش بودن بوي آقاي بنفش كم كم مي پيچه توي اتاق و خوابم ميبره....

اپيزود چهارم

عصرها پر از تنهايي اند و من از تنهايي مي ترسم و از شكل اشياء كه در تنهايي تغيير ميكنند(lara fabian)  تو اتاق ها قدم ميزنه، جاري مي شه زير پوستم چشم هامو مي بندم و لحظه شماري ميكنم كه محسن بياد ، به بيماري پيوند دچار شدم بيماري اي كه سراغ زن هاي احمق مياد واسه فرار از تنهايشون... يا عادت به پذيرفته شدن يا عدم پذيرفته شدن.... چاي دارچيني ، زير سيگاري، و رژ لب زرشكي .... همه چيز براي يه زندگي مسالمت آميز آماده است.....

 اپيزود پنجم

 

بوي الكل و ماده هاي ضد عفوني كننده ،منشي با يك قرمزي وقيح كه به همه خوش آمد ميگه...مردي كه سرش رو گذاشته روي شكم زنش و تپش هاي جنين رو گوش ميده...زن كه فكر ميكنه امپراطوري دنيا تو مشتشه و دهنش به يك طرف كج شده...دختري كه بين چند نفر محاصره شده و منتظره گواهي سلامتش رو بدن دستش!! گواهي سلامت !!! يك كم به نظر مسخره مياد...گواهي سلامت براي قسمتي از بدن زن كه متعلق به خودشه...چند تا رگ و پوست اضافه،و چند قطره خون كه مربوط به بدن خودشه...كه ميتونه تصميم بگيره داشته باشدش يا نه...رابطه ها رو حدس ميزنم...شوهر،مادر شوهر،مادر،زن دا داش،...اين همه حشم وحشم كشي واسه يك گواهي نجابت...دلم ميگيره از خودم كه نا نجيبانه ترين افكار رو دارم...و از اين همه تلاش براي پوچ ترين لحظه ها....به حفره هاي خالي بدنم كه فكر ميكنم دلم ميگيره...حفره هايي كه مردها مثل كرم هاي گرسنه پرشون ميكنن...اين همه تقلا براي اينكه...........

منشي قرمز رو مي پاشونه توي صورتم...(خانم ايران مهر....؟)از جام بلند ميشم و ميگم:(نه خانم!طاهري هستم...)قرمزي رو جمع ميكنه و و با لحن كشداري ميگه:(چه فرقي ميكنه؟؟بفرماييد داخل...)به قرمزي وقيحش خيره ميشم كه حالا بي قرارند...(فرق ميكنه عزيزم! شما فاميل همسرم رو صدا زديد....) بي توجه به اعتراضش ميرم داخل ...............

((سالم سالمي عزيزم....مربوط به روحيه ات هست.....يك جور سرد مزاجي....فقط مختص به تو نيست عزيزم......85%از بيمار هاي من.............كيفيتش فرق ميكنه........نگران كننده است.....چقدر سردي گلم......ويتامين اي........دستات يخه........تغيير position......استروژن.........به همسرت علاقه......درد داري؟..........سفيدپوست ها بيشتر.......افسردگي جنسي........يك قطره.......حالت خوبه؟.......چقدر ظريفي.........ماه ديگه منتظرتم.......... ))

ميام بيرون،مرد سرش روي شكم زنشه و چشماش روي باسن منشي....منشي قرمزي رو پخش كرده توي چشماي محسن، محسن از رفتار زشت من عذر ميخواد و منشي درك ميكنه!!!!!!!ميرم سمت ماشين، رژ لب قرمزم رو در ميارم ....محسن با نسخه ميره سمت داروخونه....يك قرمزي وقيح ميمالم رو لبهام.....لبهامو غنچه ميكنم،كش ميارم،به يك طرف كج ميكنم....محسن كه بر ميگرده داد ميكشه... جعبه دستمال كاغذي رو به سمتم دراز ميكنه....ميگه:( مثل ج.....ها !!!!!!!)ميگم: (بذار تا خونه مثل ج......ها باشم...حس خوبي به من دست ميده......حالم بهتر ميشه...)گوشم سوت ميكشه و چشام سياهي ميره ،جاي انگشت هاش هنوز داغه كه يكي ديگه رو لبهام فرو مياد...قرمزي خون و قرمزي رژ و قرمزي شقيقه هاي محسن..............بووووق......بوووووق.....رژ لبم پرت شده كف خيابون....بووووق............

 

اپيزود ششم

به تو فكر ميكنم....در تمام طول روز به تو فكر ميكنم.و به اينكه ما زن ها اون سن ابدي واسه عاشق شدن رو داريم...كه روحمون و لذاتمون واسه خودمونه بي هيچ تصرفي....و اينكه.....به تو فكر ميكنم...............

 

 

+نوشته شده در جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت19:6توسط مارال آرتمیس |